دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۸


گذشته از چیزای دیگه، اون مرده گوشه تصویرو ببین، اومده جلو دوربین لبخند زده! آخه چقدر صمیمی میتونی باشی! :) ؛

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۸

...باید بنشینم و فکر کنم.


خدا بلاواسطست .
گلوم گرفته بود، می خواستم چیزی بگم! حرفی هم نداشتم!
همه چیز به واسطه ی چیز دیگه ای تعریف شده، مثلاً بند کفشم! که بی کفشم بند کفش نیست، آخرش چی میشه؟ من پس چی، با چی، با کی تعریف میشم؟
فک کنم تنها چیزی که کارشو تو این دنیا انجام نمی ده منم! مثل هر چیز خرابی آزار دهنده شدم.
باید بنشینم و فکر کنم، برگردم به این چرخه.


یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۸

عموم...


هر هفته می رم پیش عموم تا باهام زبان کارکنه، خوبه! آدم سَمپاتیکیه!!

مثل هرهفته هم ساعت ۸ صبح تو ماشینشم تا برسونم خونه.

بابا دستمال داری؟

...

بیرِش (صدای بابا بزرگمه)

عمو، چندتا آلبوم از « بیتلز» برات ریختم گوش بدی... آره، همینان!

این، « اِلوِسه» (Elvis)

...« اِلویس» اُلاغ!( آره عمومه!)

نه « اِلوِس» تلفظ میشه... (نمیدونم چرا، غرور اَلکی!! بی خورد زیر بار نمی رفتم... البته تخصصش هم انگلیسی نیست!)

گذشت تا رسیدیم پشت چراغ قرمز، عموم، در حال پایین آوردن شیشه...

چنده دستمالا؟! (به پیرمرد دستمال فروش میگه)

هزار

گرونه... ( ولی دست میکنه تو جیبش)... نه گرونه نمی خوام

یکی اَزم بخر.... بعد شنیدن این چراغ سبز میشه و عموم راه می اُفته...

امشب هم تو پارک یه پیرمرد گردو فروش رو دیدم! با اطمینان می گم، اونقدر که از جلوی ما رد شد، از جلو کسی دیگه رد نشده بود...، میگفت گردوی تازه دارم، لواشک...

امشب نمی تونم بخوابم... ای کاش، الان یه مشت گردوی تازه رو میزم بود...


چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۸



هر لحظه به شکلی بُت عیّار بر آمد
دل برد ونهان شد
هردم به لباس دگران یار بر آمد
گه پیر وجوان شد
گاهی به تک طینت صلصال فرورفت
غوّاص معانی
گاهی ز تکِ کـَهگِـلِ فخـّار بر آمد*
زان پس به جهان شد
گه نوح شد وکرد جهانی به دعا غرق
خود رفت به کشتی
گه گشت خلیل و به دل ِنار بر آمد
آتش گــُل از آن شد
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی
روشنگر عالم
از دیدۀ یعقوب چو انوار بر آمد
تا دیده عیان شد
حقـّا که هم او بود که اندر یَدِ بیضا
می کرد شبانی

در چوب شد و بر صفت مار بر آمد
زان فخر ِکیان شد
می گشت دمی چند براین روی زمین او
از بهر تفرّج
عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد
تسبیح کنان شد
بالجمله هم او بود که می آمد و می رفت
هر قرن که دیدی
تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد
دارای جهان شد
منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ ،به حقیقت
آن دلبر ِزیبا
شمشیر شد و در کفِ کرّار بر آمد
قتـّال ِزمان شد
نی نی که همو بود که می گفت : " اناالحق"
در صوتِ الاهی
منصور نبود آنکه برآن دار بر آمد
نادان به گمان شد
رومی سخن ِکفر نگفته ست و نگوید
منکِر نشویدش
کافر بُوَد آن کس که به اِنکار بر آمد
از دوزخیان شد. * *

از غزلیات منسوب به مولانا

سخت ترین کار دنیا



دوتا جمله از چرچیل هست که هرجا می ری، اگه حرفی از چرچیل باشه شاید اینا هم باشن. راستشو بخوای هیج وقت مفهومشونو نفهمیدم اما فک میکنم تو این مناظره های انتخابات یه مصداقی براشون پیدا کردم:دی
سخت ترین کار دنیا محکوم کردن یک احمق است
و
بزرگترین درس زندگی اینست که گاهی احمقها هم درست میگویند
( وینستون چرچیل )

بنیاد فرهنگی حضرت مهدی(عج)؛

احساس انتظار، مثل احساس خستگی است
احساس خستگی، آدم را، به خواب می‏رساند، و
خواب، انسان صاحب نظر آگاه دین باور حقیقت جوی را، به حجت‏بالغه الهی
انسان خواب، بزرگ‏ترین اصل اجتماعی و پاک‏ترین نهاد سیاسی دین را، اعتقاد و التزام به رهبری " ...."! می‏داند انسان خواب، نیز - با التزام و پایداری بر این اصل خدایی - در هر لحظه‏ای از تاریخ، «ظالم‏» و «روند ظالمانه‏‏» را تایید و تصدیق کرده، و بر سر این کار، «جان‏» خویش را - در همواره همه جا - بلا گردان « خواب» خویش ساخته است.
تو گویی که آنچه دیو آتشخواره «خواب» ، بر سر آدمیان خواب می‏آورد، با هیچ داغ و زخم دیگری، برابری نتواندکرد، اصلا، همه
دردهای بشر کجا، و این خواب جانسوز خانمان بر باد ده، کجا؟

".... با چشمان «خواب» ، تکلیف «حال‏» را، روشن کردن

Untitled


بضی وقتا آدم نمی تونه گوشیشو دربیاره تا عکس بگیره

Untitled


پس از جنگ جهانی دوم او از متفقین خواست که دستگاهی جهانی برای کنترل بمب اتمی برپا دارند. در سال ۱۹۴۸ پست ریاست جمهوری دولت نوین اسرائیل به وی پیشنهاد شد، اما نپذیرفت. او یکبار چنین گفت:« سیاست همین پنج روز و شش روز برجاست، اما یک معادله همیشه جاودان است.» معادلات نسبیت عام او بهترین یادمان و گورنبشته‌ ی او هستند. آنها تا گیتی برجای است، خواهند پایید.