سه‌شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۹

آوای گریه‌ات آرام گرفت، رفیق.



آم‌م.. چند وقتی بود صدای یه خروس خِنگ بی‌محل می‌اومد. اذیتی می‌کردآآ:))) ول‌کن نبود! هروقت می‌زد به سرش، پدر در می‌آورد.
....من رو یاد بچگی‌هام می‌نداخت! کوچه‌ای که توش ۱۰ سال اول زندگیم گذشت.
آم‌م‌م ..چیزه، دیگه چند روزیه نمی‌آد.. طبیعتاً الآن من ناراحتم. :'-|



شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹

کدوم اخلاقیه (؟)

یکی تمام زوورش رو زده، مثل کسی که همه چیزش رو برای بردن بازی پاشیده وسطو چشم‌هاش تو چشم‌هاته.. و نوبت تو هست و تو بازی رو می‌تونی ببری. باید بگذاری اون بازی رو ببره و بهش لبخند بزنی و همراه با احساس مخفی شده‌ی ترحم ( گیریم تو مارلون‌براندو:د اون نمی‌فهمه)اون احساس/چیز مطلوبِ [اکثراً] ذهنی‌ای که با پیروزیش می‌خواست کسب کنه رو ظاهراً بهش بدی یا اینکه بدون هیچ رحمی( گیریم بشه چنین گفت) ببری درحالی که می‌دونی که اون له‌ِ له‌ه می‌شه؟ ..نمی‌دونم! راستش رو بخای موقع خوب تمرکز کردن، پژواک‌های پی‌درپی صدای فکر کردنم رو، تو اتاقی که توش فکرکردنم صورت می‌گیره، مغزم یا هرچی، می‌شنوم! و می‌بینم اگه بخوام ریز بشم.. هی رضا این اتاق خیلی خالیه..