پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۱

مرد عصبانى.



دردا، چه در روانش چنگ افكند؟
چشم های تا هر آنجا كه فرو روند، سرخ نفرت فام. مرد ناشاد مدفون در آوار واضطرار و چرخش و نكوهش و آن شلاق خود كشنده... و درد را-با رشخندی بر لب- بسخره گيرنده تا روان سوخته‌اش را نيش تر تازيانه کشد كه سوخته تر چهره ى سياهش بيش خوشايندش آيد.
چنين خود را بياد خواهد آورد و چنين چهره ى پيروزمند غريزه ى حيات. سر پر از پندارهاى آنى و دل پر از اميد تا كه آينده را به بند كشد و  چو بينى، لفظ آينده بس اميدوارانه آيد!
 آيا آدمى اميدوارتر از آدم
عصبانى و غضبناك ميتوانى متصور شدن؟ واقعيتى بالقوه در مشت خيال تغيير و انتقام و اشد انتقام! تا بدان جا رفتن كه اين تصور، بر دهشتناك تر صورت مرد عصبانى، زبانه كش لبخنده اى اهريمنى، و اهريمنى به مثابه ى لبخند مرد عصبانى نشاند تا به قطع، زبانه هاى آتش دلش، تنها روان او را نسوزانده باشد. آتشى كه اگر خفه شود، دودش برميخيزد تا گريبان جان را هم بگيرد؛ گردنش سخت بفشارد. ليك ديده اى برخى جانها، به وقت اعدام غضب، لبخند كشيده، نگريستن گرفته و استوار ايستاده اند. هرچند نگاهشان، ترديد آميخته بنمايد و اما اين نه ترديديست كه هر كس در آن تواند ديدن- كه تنبلى حواس ناديده ها را ازچشم مستور ميدارد- مگر وسيع نظرران والاروان. آنان چنين وجدانيات را توانند ديدن وناگزير اضطرابش را، در نفس چشيدن. زيرا كه لرزش جان هم مايگان لرزاننده ى جان باشد. آنانند آن آزادگانِ صاحب جان كه بر اراده ى حيات اند و نفس كر داشته اند از آن ناخوشتر برون ذات حيات- تقلا.

یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۱

درباب اهل فضل


انتقالِ بی‌ از فروكاهش این نوشته‌ى آرتور شوپنهاور نه به‌معنای همنوايى با مبانی ضمنی‌ و روش استنتاج‌های او، و نه تمام نتیجه‌گیری‌هایش در این نوشته است.
بيان جسورانه‎ى شوپنهاور از درون‌نگری‌ها و پندارهایش در مقام یک انسانِ در جهان، و نیز
برخورد با نگاه تیغ مانند او که شکافنده‌ی عادات معاف‌شده از تأمل و بدور رفته از میدان بینایی ما است، می‌تواند برخى مناطق پنهانِِ وضعِ واقع از نظرمان را، با نوشتن در ميدان آگاهيمان، به زیستن درآورد.
تأملات وی و شیوه‌ی برخورد بخردانه‌اش با اهالى فضل عصر خودش ( که چندان دیگرسان با اهالى فضل جامعه‌ی كنونى ما نبوده است) برای اذهان ظريف‌تر، بسیار درخور تأمل است.
ناگزیرانه برخی از الفاظ وی را تعويض کرده‌ام؛ پس این جستار، اصل متن ترجمه شده به توسط دكتر ولى يارى نیست.

 درباب اهل فضل

 با مشاهده‌ی  شمار و تنوع مؤسساتی که به هدف آموزش و پرورش تأسیس شده‌اند و با توجه به گروه انبوه اساتید و دانشجویان، احتمالاً این تصور به وجود آمده که نوع بشر به شدت به حقیقت و خرد علاقه‌مند است. اما اینجا هم ظواهر امر فریب‌آمیزند. بسیاری از اساتید برای تحصیل پول و قدرت درس می‌دهند، و نه برای خرد، و اغلب دانشجویان هم نه برای خاطر دانش و معرفت، بلکه برای روده‌درازی و باد به غبغب انداختن درس می‌خوانند.
 در هر سی سال نسلی جدید به دنیا می‌آید. بچه ای که درباره‌ی هیچ چیز، هیچ چیز نمی‌داند و پس از مختصر بلع شتابزده‌ی میوه‌های دانش بشری که طی هزاران سال به بارنشسته‌اند، خیال دارد خردمندتر از همه‌ی گذشتگان بشود. او با این هدف به دانشگاه می‌رود و شروع به خواندن کتابها می‌کند؛ کتابهای جدید و مشهور دوران خودش.
هر چه می‌خواند باید مختصر، مفید و تازه باشد! او خودش تازه‌کار است. آنگاه شروع به پرده‌دری و انتقاد می‌کند و از این رو است که من کمترین ارزشی برای مطالعاتی که صرفاً به قصد امرار معاش باشد، قائل نیستم. دانشجویان و فرهیختگان قاعدتاً بیشتر می خواهند معلومات کسب کنند تا معرفت. آنها به این که درباره هر چیز چیزی بدانند افتخار می کنند- درباره ی سنگها، گیاهان، جنگها، آزمایش‌ها و همه‌ی کتاب‌های موجود.
وی هرگز به ذهنش خطور نمی‌کند که معلومات صرفاً وسیله‌ای برای رسیدن به شناخت است، و فی نفسه کم ارزش و یا اصولاً بی‌ارزش است؛ و شیوه‌ی تفکر است که از فرد فیلسوف می‌سازد. وقتی که وصف این اعجوبه‌های دانش و فضیلت دانشگاهی پرهیبت‌شان را می‌شنوم، گاهی به خود می گویم، آه! برای این که بتوانند زیاد بخوانند، ناچار بوده‌اند چقدر کم فکر کنند! و هنگامی که می‌بینم درباره ی پلینی بزرگ نوشته‌اند که او همواره در حال خواندن بود، سر میز غذا و در سفر و یا در حمام، این سوال به ذهن من فشار می‌آورد که این مرد چه اندازه فاقد اندیشه‌ی شخصی بوده که ناچار، چنان اندیشه‌های دیگران را می‌بلعیده که گویی بیمار مسلولی بوده که برای زنده‌ماندن این مربّاها را مصرف می‌کرده. ونه بلاهت بی‌بصیرت و نه سبک نفرت‌انگیز ونامفهوم او-که بیشتر شبیه به سبک یک خلاصه نویس کاغذ جمع کن است- هیچ نشانی از وجود توان و استقلال اندیشه‌ای در او ندارند.
مطالعه و تعلیم بیش از اندازه برای خوداندیشی زیان آور است و به همین صورت، شخص با تألیف و تدریس زیاد، وضوح و دقت دانسته‌ها و مدرکات خود را از دست می‌دهد؛ فقط به این خاطر که برای حصول وضوح و دقت وقتی باقی نگذاشته، و بنابراین هنگامی که نمی‌تواند دانش خود را به روشنی بیان‌کند، مجبور می‌شود جاهای خالی را با کلمات و عبارات پر کند. این است که بیشتر کتاب‌ها را چنین بی‌روح می‌کند، نه بی‌جانی موضوع. مثل معروفی هست که یک آشپز خوب می‌تواند حتا از لنگه کفشی هم غذایی لذیذ تهیه کند؛ و یک نویسنده‌ی خوب می‌تواند ساده‌ترین چیزها را هم جذاب کند.
 برای اکثر اهل فضل دانش وسیله است نه هدف. به همین دلیل است که ایشان هرگز کار بزرگی انجام نخواهد داد؛ زیرا برای انجام کارهای بزرگ، آن که دانش می جوید باید آن را چون هدفی دنبال کند و هر چیز دیگر و حتا خود هستی را وسیله بداند. زیرا هر چیزی که انسان برای خاطر خود آن چیز به دنبالش نباشد، بی از هیچ ارزشی است؛ و فضیلت حقیقی، مهم نیست در چه زمینه‌ای، تنها آنجا به دست می‌آید که اثر برای خاطر خودش خلق شده باشد، و نه به عنوان وسیله‌ای برای نیل به اهداف برتر. و بنابراین کسی که برای خود دانش به دنبال کسب آن نباشد، و مقصود اصلی مطالعاتش را قدرت طلبى در درگیری با دانش دیگران بسازد، هرگز موفق به خلق اثری حقیقتاً باشکوه و اصیل در راه اندیشه نخواهد شد. یک دانشمند میانه حال به هدف تسلط بر تدریس و تالیف به مطالعه می‌پردازد. سر او به معده و روده‌هایی می‌ماند که غذا بدون هضم‌شدن از آنها عبور میکند. دقیقاً به همین دلیل تعلیمات و تألیفات او سود چندانی ندارد. زیرا مردم فقط با شیری که از خود جان می‌تراود تغذیه می‌شوند، نه با تفاله‌های هضم نشده.
 کلاه گیس سمبل مناسب اهل فضل است، صاف و ساده. کله‌ی بی‌مو را با انبوه موی مصنوعی می‌آراید: دقیقاً همان طور که فضیلت آن را با انبوه اندیشه‌های دیگران پر می‌کند. یقیناً کلاه گیس سر را خیلی خوب و طبیعی نمی‌پوشاند چون یا چندان مناسب نیست، یا همیشه نمی‌توان از آن استفاده کرد، یا ریشه‌دار نیست، یا هنگامی که فرسوده و مندرس شود نمی‌توان فوراً آن را با کلاه گیس دیگری از همان جنس جایگزین کرد. «استرن» در «تریسترام شندی» با شجاعت می‌نویسد که یک مثقال دانش خود انسان به یک خروار دانش دیگران می‌ارزد. و در واقع ژرف‌ترین فضیلت همان‌قدر با اندشه‌ی پویا هم‌جنس است که مشتی گیاه پلاسیده با طبیعت همواره جوان همواره تازه‌ی همواره در حال تغییر و فوران مداوم زندگی.

هیچ دو چیزی به اندازه‌ی سادگی کودکانه‌ی مؤلفی باستانی و دانش مفسر آثار وی با یکدیگر تباین ندارد. متفنن! متفنن! این توهین کسانی است که به خاطر چشم‌داشت و تحصیل پول، رشته‌ای از دانش و یا هنر را به دست گرفته‌اند، نثار کسانی می‌کنند که از سر عشق و لذت به آن می‌پردازند. چنین اهانتی از این اعتقاد راسخ آنها سرچشمه می‌گیرد که هیچ‌کس به جد خود را وقف امری نخواهد کرد، مگر آن که نیاز و گرسنگی و دیگر اشکال طمع وی را به سوی آن رانده باشند.
 طرز فکر عوام هم این طور است؛ و احترامش به حرفه‌ای‌ها وسوءظنش به متفنن. اما حقیقت این است که متفنن با موضوع خود همچون یک هدف برخورد می‌کند و حال آن که حرفه‌ای، ساده و سر راست، آن را به چشم وسیله می‌بیند.
تنها آن فردی که علاقه‌ای بی‌واسطه به موضوع می‌یابد و از سر عشق، به آن می‌گراید و دنبالش می‌کند است که حقیقتاً مجذوب موضوع می‌باشد. در میان جامعه‌ی اهل ادب نیز وضع همچون جوامع دیگر است؛ به شخص ساده‌ی بی‌تزویر – کسی که در آرامش به راه خود می‌رود و تقلا نمی‌کند تا باهوشتر از دیگران باشد – توجه می‌شود. اما به این شخص غیر‌عادی همچون خطری تهدیدکننده نظر می‌شود؛ دیگران علیه او جبهه می‌گیرند و افسوس! که چه اکثریتی در جانب خود دارند. وضع این جماعت بسیار شبیه به اوضاع ایالتی کوچک در آمریکا است، جایی که همه‌کس به دنبال منفعت شخصی خودش است، و بی اعتنا به سعادت عمومی که رو به نابودی می‌رود، شهرت و قدرت را برای خودش می‌جوید. در جماعت ادبیان هم این گونه است؛ آنچه فرد مطرح می‌کند و به پیش می‌برد خودش است و تنها خودش، برای این که می‌خواهد به شهرت برسد. تنها چیزی که همه بر سر آن توافق دارند تلاش برای خردکردن مردی حقیقتاً برجسته است، نابودکردن او همچون خطری عمومی آن هم هنگامی که وی باید خود را نشان دهد. از این همه به راحتی می‌توان فهمید که بر سر دانش چه می‌آید.
 از قدیم‌الأیام بین اهل فضل و فرهیختگان مستقل عداوت به خصوصی وجود داشته است. اساتید به واسطه‌ی موقعیتشان از وسایل فراوانی برای معروف شدن نزد معاصرانشان بهره می‌برند. در عوض، فرهیختگان مستقل به خاطر موقعیتشان به وسایل معروف شدن نزد آیندگان مجهز می‌شوند، وسایلی که برای رسیدن لازم است تا فرد آن کمیاب‌ترین همه‌ی مواهب را در اختیار داشته باشد، یعنی آزادی و فراغت کافی. از آنجا که بشر همواره زمانی طولانی را صرف یافتن کسانی می‌کند که توجه خود را معطوف به ایشان کند، این هر دو، استاد و فرهیخته‌ی مستقل، در کنار یکدیگر فعالیت خواهند کرد.
بیشتر اهل فضل سطحی هستند و چنان از اینکه دانششان معاینه و بازرسی شود بیزارند که یک نفر عشق کتاب از اینکه کتاب‌هایش در معرض دید عموم قرار گیرد بیزار است. بخش اعظم دانش بشری، بطور کلی در هر شاخه از آن در هیچ کجا موجود نیست مگر بر روی کاغذ. تنها بخش کوچکی از آن در هر دوره‌ی به خصوص و در اذهان افراد بخصوصی حقیقتاً پویاست. در اصل این بخاطر کوتاهی و عدم اطمینان زندگیست؛ اما اغلب از این حقیقت ناشی می‌شود که انسان‌ها تنبل و راحت طلب هستند. هر نسلی در گذر پرشتاب خود از گذرگاه هستی، تنها به آن میزان از دانش بشری که محتاج آن است نایل می‌آید-، حاضر یراق شده، و سپس بی درنگ ناپدید می‌شود. سپس نسلی جدید، سرشار از امید و با این حال نادان، و با تمام توان خود برای یادگیری از راه می‌رسد. این نسل نیز به نوبه‌ی خود دقیقاً همان قدر که می‌تواند و برای سفر کوتاهش مفید می‌یابد به دست می‌آورد و پس از آن هم به راه خود می‌رود. چه بلایی بر سر دانش بشری می‌آمد اگر تألیف و چاپ وجود نمی‌داشت! این است که کتابخانه‌ها را به یگانه حافظه‌ی مطمئن بشر تبدیل می‌کند، زیرا افراد حافظه دارند اما خیلی ناقص و محدود.

-گزیده‌اى از مقالات شوپنهاور در كتاب جهان و تأملات فيلسوف به ترجمه‌ و گردآورى رضا ولی‌یاری.
ديگر بگوييم، ذهنی که اندوخته‌ها در ميدان آگاهى‌اش مورد بازنگرش، تقویم و پرورش قرارنگیرد، و دچار عدم پویایی و صيرورت افکار باشد، مانند موزه‌ای است که بخشى از علم و معرفت بشری را در خود خواب و قاب می‌نماید. و شخص بى جان، فایده‌ای بیشتر از کاغذهای نهفته در کتابخانه ها را ندارد. نيز مطالعه‌ى "بی‌اندازه" و عدم خوداندیشی، بیش از اندازه انعطاف ذهن را نابود می‌سازد؛ این مانند قراردادن فنری زیر فشار مداوم است.

افزون بر اين، چنان كه از اين متن بر مى‌آيد (كه برشى از اثر سترگ شوپنهاور يا چون قول نيچه، «جدل نامه»ی وى است)، به زعم شوپنهاور عمل نيك، غيرخودخواهانه، و گام برداشتن در جهت سعادت عمومى از مصادیق آن امر گوهرين است. بنا بر اين، این مدعا استنباط ميشود كه مرز قابل دانستن براى انگيزه‌ى اعمال نيك، عدم التفات داشتن خودآگاه به مناسبات قدرتمان و قطع نظر از منافع شخصى است.
 ليك  گفتنى است كه «علت» عمل، همواره در حيطه ى «حدس» و «چنان که گویی» قرار دارد.

 با امید و اعتماد،
رضا.ذ.

پی نوشت: خوشا حال او که تواند میانه را گزیدن.

جمعه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۰

آرامش من

یگانه تکیه‌گاه استوار و آرام جهانِ من..
بی از هیچ‌گونه تردیدی‌ام با تو.
هنگام هر غروب با تو باز متولد می‌شوم..
همواره برایت دعا می‌کنم. مِهـــر سرنوشت با تو!

دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۰

نیایش


روی صحبتم با امر برتر است. که ممکن است صدای ما را بشنود. که هزار البته چگونگی جهان ما برای امر برتر بکلی بی‌تفاوت می‌نماید ولی.. صبر کن شاید صدای ما را بشنود.
آیا مولانا درست گفته‌است که: «چون شدی بر بام‌های آسمان / سرد باشد جست و جوی نردبان» (؟)
آیا تو، حقیقت یافته‌ای هستی که زر شده و از علم و عمل کیمیا آزاد گشته؟ ...خُب اگه نه پس چی !!؟"
خواهش می‌کنم صبرکن، نه نه جدی ام، عذرمی‌خوام.


آیا (چطور!) یک نفر می‌تواند "برای خودش "به درگاهت دعا کند؟
آیا اینطور نمی‌نماید که جهان مستقل باشد از اراده‌ی من؟
چه ارتباط منطقی‌ای میان جهان و اراده‌ی من می‌تواند وجود داشته باشد تا آنچه که آرزو می‌کنم بتواند، برآید؟..


من خودم را گم کرده‌ام؟.... نه، بگمانم تابحال پیدا نکرده‌ام.


دوشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۹۰

سرزمین خاموش صورتی‌ ـــ خاکستری‌


راه خسته‌کننده‌تر می‌شد... بار اندوه فزونی میافت، تا زحمت و رنج آنچنان سنگین گشت که دیگر کشیدن آن.. نشــود.
دیروز در ســـرزمین خاموش صورتی ـــ خاکســـتری‌اش، راه‌پیمایی به فرجام رسید و ســـرگردانِ خسته، آسایید. و آوای گریه‌اش آرام گرفت.

۱۵ بهمـــن ۸۹، ۳:۴۴ بعداز ظهر.



سه‌شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۹

آوای گریه‌ات آرام گرفت، رفیق.



آم‌م.. چند وقتی بود صدای یه خروس خِنگ بی‌محل می‌اومد. اذیتی می‌کردآآ:))) ول‌کن نبود! هروقت می‌زد به سرش، پدر در می‌آورد.
....من رو یاد بچگی‌هام می‌نداخت! کوچه‌ای که توش ۱۰ سال اول زندگیم گذشت.
آم‌م‌م ..چیزه، دیگه چند روزیه نمی‌آد.. طبیعتاً الآن من ناراحتم. :'-|



شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹

کدوم اخلاقیه (؟)

یکی تمام زوورش رو زده، مثل کسی که همه چیزش رو برای بردن بازی پاشیده وسطو چشم‌هاش تو چشم‌هاته.. و نوبت تو هست و تو بازی رو می‌تونی ببری. باید بگذاری اون بازی رو ببره و بهش لبخند بزنی و همراه با احساس مخفی شده‌ی ترحم ( گیریم تو مارلون‌براندو:د اون نمی‌فهمه)اون احساس/چیز مطلوبِ [اکثراً] ذهنی‌ای که با پیروزیش می‌خواست کسب کنه رو ظاهراً بهش بدی یا اینکه بدون هیچ رحمی( گیریم بشه چنین گفت) ببری درحالی که می‌دونی که اون له‌ِ له‌ه می‌شه؟ ..نمی‌دونم! راستش رو بخای موقع خوب تمرکز کردن، پژواک‌های پی‌درپی صدای فکر کردنم رو، تو اتاقی که توش فکرکردنم صورت می‌گیره، مغزم یا هرچی، می‌شنوم! و می‌بینم اگه بخوام ریز بشم.. هی رضا این اتاق خیلی خالیه..


یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۹

کار درست


یه داستان می خوام تعریف کنم، بشین که میریم چند ماه عقب تر. . خودم در جایگاه راوی! بریم.

محمد علی امروز اومده کلاسمون.. کنارم پر بود وقتی [ طبق معمول دیر] اومد، این شد که جلو من نشسته. ما، دوتا المپیادی شکست نخورده، همچنان یکم بیشتر از بقیه تو فیزیک صاحب نظرایم، فیزیک هم جزو بخش های منجمد نشده ی ذهنمون هست!.. بله، جلوی ننه سرما که این دفعه اسمشون رو گذاشتن.. کنکور.

تقریباً آخر کلاسه، محمد علی بحث یکم عمیق ترش رو که من با چند دقیقه تاخیر واردش شدم با معلم ادامه میده..

ادامه ی داستان از شب همون روز

چیزی رو احساس کردم وسط های بحث، یا بهتره بگم آخرای بحث، که کلی منو ترسوند. زدم رو کتف محمد علی، جوری که معلم نفهمه و گفتم به نظرم معلم فیزیک، تموم شد!.. ادامه ی بحثت ممکنه خرابش کنه .

امروز من.. حماقت کردم. قبل از اینکه نتیجه ی آزمایش بیاد، من ردش کردم. ذهنییت تشکیل دادم، ذهنیتی که روی حدس و گمان بود. روی حدس و گمان بود؟! بله، حتی اگه نظام روانشناسی که تو سرمه مثل ساعت کار کنه، تا وقتی که سیمان شهود بین خشت هاشه، هیچ وقت نباید جدی گرفته شه، مگر با لحاظ کردن عدم قطعیت بالاش.. به نظرم خود علم روانشناسی به نسبت سایرین بیشترین دامنه رو در نوسان حول محور حقیقت داره ( کی گفت حقیقت؟!؟ گفته بودم که! نظر شخصیه).

آدم ها یه دنیای مجازی ( یا شاید واقعی تر از انگشت هایی که الان جلوم اند!) تو ذهن دیگران دارن، و اگر نییت اون ها رو تو انجام کارهاشون به بخش های مختلفی افراز کنی، میبینی یکی از گنده ترین بخشها که قالباً ناخودآگاه کنترل میشه جز معامله های گنده منده به تشکیل یا تغییر دادن ذهنییت هایی که از اونا توی ذهن طرف مقابل می خواد شکل بگیره یا هست اختصاص داده شده. خیلی از حرفها هم با بستن بمب دروغ خودشون رو وقف این راه میکنن.

اغلب ناخودآگاه مثل سرمایه ای شاید نامتناهی برای خودشون تو یه مقدار متناهی گاوصندق این ذهنیت ها رو میپندارن و از اونجایی که هرچی سرمایه بیشتر بهتر و اینکه کلید اون گاوصندوق ها دست خودشون فقط نیست، صبح تا شب در تکاپواند.

اینجوری شد که ما هم در دوتا از این گاوصندوق های معلم رو باز کردیم و هرچی اندوخته بود رو ریختیم رفت!..

گاهی فکر میکنم اگه برگردم عقب، اگه سوالی از معلم پرسیدم، حتی اگه بازم از اون ترسها اومد سراغم، ول کن داستان نشم تا هم من جوابم رو بگیرم و هم معلم سرمایش بیشتر بشه! و بدترین حالت هم اینه که کم بیاره !.. اون وقته که به حق میتونم گاوصندقش رو خالی کنم و نه از روی احساس و حدس و بدون اثبات گناه بزنم پشت دستش و خالی کنم و برم.. و بدتر اون هم که خودش با فرض اضافه کردن یه دسته ذهنیت خوب می ره و می شینه، نگو ای دل غافل!

اینجا پس نباید طبق فرضیه ی ذهنییت ها خیانت کنم و تو چشم هاش دروغ بگم و همیشه هم بعد اون مجبور بشم با نگاه کردن بهش بگم.. اینکه اون خیال نکنه نگاه من بعد از اون به اون متضمن اون ذهنییت های دلخواهش هست که خیال میکنه قبلاً اونارو بدست اورده.

با بی فکریم حماقت کردم اگر حتی کار درست رو هم انجام داده باشم.. چون

گاهی میگم، اگه معلم فیزیک رو با اون سن جلو خودم تموم کنم.. نمی شکنه؟


یکشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۹

مردان خدا -شهرام ناظری



مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازه‌ی هر کس نبریدند
از فروغی بسطامی

یکم از دُمِش زده شده اینجا!...؛



چهارشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۹

کنکور رفت!..




کنکور رفت!..


کنکور رفت!.. باور کن.

دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۸

سایه ی کنکورر..

از همیشه سنگین تر :)) ؛

قرار نیست عکسه ربطی داشته باشه(!) :د

دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۸


گذشته از چیزای دیگه، اون مرده گوشه تصویرو ببین، اومده جلو دوربین لبخند زده! آخه چقدر صمیمی میتونی باشی! :) ؛

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۸

...باید بنشینم و فکر کنم.


خدا بلاواسطست .
گلوم گرفته بود، می خواستم چیزی بگم! حرفی هم نداشتم!
همه چیز به واسطه ی چیز دیگه ای تعریف شده، مثلاً بند کفشم! که بی کفشم بند کفش نیست، آخرش چی میشه؟ من پس چی، با چی، با کی تعریف میشم؟
فک کنم تنها چیزی که کارشو تو این دنیا انجام نمی ده منم! مثل هر چیز خرابی آزار دهنده شدم.
باید بنشینم و فکر کنم، برگردم به این چرخه.


یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۸

عموم...


هر هفته می رم پیش عموم تا باهام زبان کارکنه، خوبه! آدم سَمپاتیکیه!!

مثل هرهفته هم ساعت ۸ صبح تو ماشینشم تا برسونم خونه.

بابا دستمال داری؟

...

بیرِش (صدای بابا بزرگمه)

عمو، چندتا آلبوم از « بیتلز» برات ریختم گوش بدی... آره، همینان!

این، « اِلوِسه» (Elvis)

...« اِلویس» اُلاغ!( آره عمومه!)

نه « اِلوِس» تلفظ میشه... (نمیدونم چرا، غرور اَلکی!! بی خورد زیر بار نمی رفتم... البته تخصصش هم انگلیسی نیست!)

گذشت تا رسیدیم پشت چراغ قرمز، عموم، در حال پایین آوردن شیشه...

چنده دستمالا؟! (به پیرمرد دستمال فروش میگه)

هزار

گرونه... ( ولی دست میکنه تو جیبش)... نه گرونه نمی خوام

یکی اَزم بخر.... بعد شنیدن این چراغ سبز میشه و عموم راه می اُفته...

امشب هم تو پارک یه پیرمرد گردو فروش رو دیدم! با اطمینان می گم، اونقدر که از جلوی ما رد شد، از جلو کسی دیگه رد نشده بود...، میگفت گردوی تازه دارم، لواشک...

امشب نمی تونم بخوابم... ای کاش، الان یه مشت گردوی تازه رو میزم بود...


چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۸



هر لحظه به شکلی بُت عیّار بر آمد
دل برد ونهان شد
هردم به لباس دگران یار بر آمد
گه پیر وجوان شد
گاهی به تک طینت صلصال فرورفت
غوّاص معانی
گاهی ز تکِ کـَهگِـلِ فخـّار بر آمد*
زان پس به جهان شد
گه نوح شد وکرد جهانی به دعا غرق
خود رفت به کشتی
گه گشت خلیل و به دل ِنار بر آمد
آتش گــُل از آن شد
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی
روشنگر عالم
از دیدۀ یعقوب چو انوار بر آمد
تا دیده عیان شد
حقـّا که هم او بود که اندر یَدِ بیضا
می کرد شبانی

در چوب شد و بر صفت مار بر آمد
زان فخر ِکیان شد
می گشت دمی چند براین روی زمین او
از بهر تفرّج
عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد
تسبیح کنان شد
بالجمله هم او بود که می آمد و می رفت
هر قرن که دیدی
تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد
دارای جهان شد
منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ ،به حقیقت
آن دلبر ِزیبا
شمشیر شد و در کفِ کرّار بر آمد
قتـّال ِزمان شد
نی نی که همو بود که می گفت : " اناالحق"
در صوتِ الاهی
منصور نبود آنکه برآن دار بر آمد
نادان به گمان شد
رومی سخن ِکفر نگفته ست و نگوید
منکِر نشویدش
کافر بُوَد آن کس که به اِنکار بر آمد
از دوزخیان شد. * *

از غزلیات منسوب به مولانا

سخت ترین کار دنیا



دوتا جمله از چرچیل هست که هرجا می ری، اگه حرفی از چرچیل باشه شاید اینا هم باشن. راستشو بخوای هیج وقت مفهومشونو نفهمیدم اما فک میکنم تو این مناظره های انتخابات یه مصداقی براشون پیدا کردم:دی
سخت ترین کار دنیا محکوم کردن یک احمق است
و
بزرگترین درس زندگی اینست که گاهی احمقها هم درست میگویند
( وینستون چرچیل )

بنیاد فرهنگی حضرت مهدی(عج)؛

احساس انتظار، مثل احساس خستگی است
احساس خستگی، آدم را، به خواب می‏رساند، و
خواب، انسان صاحب نظر آگاه دین باور حقیقت جوی را، به حجت‏بالغه الهی
انسان خواب، بزرگ‏ترین اصل اجتماعی و پاک‏ترین نهاد سیاسی دین را، اعتقاد و التزام به رهبری " ...."! می‏داند انسان خواب، نیز - با التزام و پایداری بر این اصل خدایی - در هر لحظه‏ای از تاریخ، «ظالم‏» و «روند ظالمانه‏‏» را تایید و تصدیق کرده، و بر سر این کار، «جان‏» خویش را - در همواره همه جا - بلا گردان « خواب» خویش ساخته است.
تو گویی که آنچه دیو آتشخواره «خواب» ، بر سر آدمیان خواب می‏آورد، با هیچ داغ و زخم دیگری، برابری نتواندکرد، اصلا، همه
دردهای بشر کجا، و این خواب جانسوز خانمان بر باد ده، کجا؟

".... با چشمان «خواب» ، تکلیف «حال‏» را، روشن کردن

Untitled


بضی وقتا آدم نمی تونه گوشیشو دربیاره تا عکس بگیره

Untitled


پس از جنگ جهانی دوم او از متفقین خواست که دستگاهی جهانی برای کنترل بمب اتمی برپا دارند. در سال ۱۹۴۸ پست ریاست جمهوری دولت نوین اسرائیل به وی پیشنهاد شد، اما نپذیرفت. او یکبار چنین گفت:« سیاست همین پنج روز و شش روز برجاست، اما یک معادله همیشه جاودان است.» معادلات نسبیت عام او بهترین یادمان و گورنبشته‌ ی او هستند. آنها تا گیتی برجای است، خواهند پایید.