جمعه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۰

آرامش من

یگانه تکیه‌گاه استوار و آرام جهانِ من..
بی از هیچ‌گونه تردیدی‌ام با تو.
هنگام هر غروب با تو باز متولد می‌شوم..
همواره برایت دعا می‌کنم. مِهـــر سرنوشت با تو!

دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۰

نیایش


روی صحبتم با امر برتر است. که ممکن است صدای ما را بشنود. که هزار البته چگونگی جهان ما برای امر برتر بکلی بی‌تفاوت می‌نماید ولی.. صبر کن شاید صدای ما را بشنود.
آیا مولانا درست گفته‌است که: «چون شدی بر بام‌های آسمان / سرد باشد جست و جوی نردبان» (؟)
آیا تو، حقیقت یافته‌ای هستی که زر شده و از علم و عمل کیمیا آزاد گشته؟ ...خُب اگه نه پس چی !!؟"
خواهش می‌کنم صبرکن، نه نه جدی ام، عذرمی‌خوام.


آیا (چطور!) یک نفر می‌تواند "برای خودش "به درگاهت دعا کند؟
آیا اینطور نمی‌نماید که جهان مستقل باشد از اراده‌ی من؟
چه ارتباط منطقی‌ای میان جهان و اراده‌ی من می‌تواند وجود داشته باشد تا آنچه که آرزو می‌کنم بتواند، برآید؟..


من خودم را گم کرده‌ام؟.... نه، بگمانم تابحال پیدا نکرده‌ام.


دوشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۹۰

سرزمین خاموش صورتی‌ ـــ خاکستری‌


راه خسته‌کننده‌تر می‌شد... بار اندوه فزونی میافت، تا زحمت و رنج آنچنان سنگین گشت که دیگر کشیدن آن.. نشــود.
دیروز در ســـرزمین خاموش صورتی ـــ خاکســـتری‌اش، راه‌پیمایی به فرجام رسید و ســـرگردانِ خسته، آسایید. و آوای گریه‌اش آرام گرفت.

۱۵ بهمـــن ۸۹، ۳:۴۴ بعداز ظهر.



سه‌شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۹

آوای گریه‌ات آرام گرفت، رفیق.



آم‌م.. چند وقتی بود صدای یه خروس خِنگ بی‌محل می‌اومد. اذیتی می‌کردآآ:))) ول‌کن نبود! هروقت می‌زد به سرش، پدر در می‌آورد.
....من رو یاد بچگی‌هام می‌نداخت! کوچه‌ای که توش ۱۰ سال اول زندگیم گذشت.
آم‌م‌م ..چیزه، دیگه چند روزیه نمی‌آد.. طبیعتاً الآن من ناراحتم. :'-|



شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹

کدوم اخلاقیه (؟)

یکی تمام زوورش رو زده، مثل کسی که همه چیزش رو برای بردن بازی پاشیده وسطو چشم‌هاش تو چشم‌هاته.. و نوبت تو هست و تو بازی رو می‌تونی ببری. باید بگذاری اون بازی رو ببره و بهش لبخند بزنی و همراه با احساس مخفی شده‌ی ترحم ( گیریم تو مارلون‌براندو:د اون نمی‌فهمه)اون احساس/چیز مطلوبِ [اکثراً] ذهنی‌ای که با پیروزیش می‌خواست کسب کنه رو ظاهراً بهش بدی یا اینکه بدون هیچ رحمی( گیریم بشه چنین گفت) ببری درحالی که می‌دونی که اون له‌ِ له‌ه می‌شه؟ ..نمی‌دونم! راستش رو بخای موقع خوب تمرکز کردن، پژواک‌های پی‌درپی صدای فکر کردنم رو، تو اتاقی که توش فکرکردنم صورت می‌گیره، مغزم یا هرچی، می‌شنوم! و می‌بینم اگه بخوام ریز بشم.. هی رضا این اتاق خیلی خالیه..