سه‌شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۹

آوای گریه‌ات آرام گرفت، رفیق.



آم‌م.. چند وقتی بود صدای یه خروس خِنگ بی‌محل می‌اومد. اذیتی می‌کردآآ:))) ول‌کن نبود! هروقت می‌زد به سرش، پدر در می‌آورد.
....من رو یاد بچگی‌هام می‌نداخت! کوچه‌ای که توش ۱۰ سال اول زندگیم گذشت.
آم‌م‌م ..چیزه، دیگه چند روزیه نمی‌آد.. طبیعتاً الآن من ناراحتم. :'-|



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر