بيان جسورانهى شوپنهاور از دروننگریها و پندارهایش در مقام یک انسانِ در جهان، و نیز
برخورد با نگاه تیغ مانند او که
شکافندهی عادات معافشده از تأمل و بدور رفته از میدان بینایی ما است،
میتواند برخى مناطق پنهانِِ وضعِ واقع از نظرمان را، با نوشتن در ميدان
آگاهيمان، به زیستن درآورد.
تأملات وی و شیوهی برخورد
بخردانهاش با اهالى فضل عصر خودش ( که چندان دیگرسان با اهالى فضل جامعهی
كنونى ما نبوده است) برای اذهان ظريفتر، بسیار درخور تأمل است.
ناگزیرانه برخی از الفاظ وی را تعويض کردهام؛ پس این جستار، اصل متن ترجمه شده به توسط دكتر ولى يارى نیست.
درباب اهل فضل
با
مشاهدهی شمار و تنوع مؤسساتی که به هدف آموزش و پرورش تأسیس شدهاند و
با توجه به گروه انبوه اساتید و دانشجویان، احتمالاً این تصور به وجود آمده
که نوع بشر به شدت به حقیقت و خرد علاقهمند است. اما اینجا هم ظواهر امر
فریبآمیزند. بسیاری از اساتید برای تحصیل پول و قدرت درس میدهند، و نه
برای خرد، و اغلب دانشجویان هم نه برای خاطر دانش و معرفت، بلکه برای
رودهدرازی و باد به غبغب انداختن درس میخوانند.
در هر سی سال نسلی جدید به
دنیا میآید. بچه ای که دربارهی هیچ چیز، هیچ چیز نمیداند و پس از مختصر
بلع شتابزدهی میوههای دانش بشری که طی هزاران سال به بارنشستهاند، خیال
دارد خردمندتر از همهی گذشتگان بشود. او با این هدف به دانشگاه میرود و
شروع به خواندن کتابها میکند؛ کتابهای جدید و مشهور دوران خودش.
هر چه میخواند باید مختصر،
مفید و تازه باشد! او خودش تازهکار است. آنگاه شروع به پردهدری و انتقاد
میکند و از این رو است که من کمترین ارزشی برای مطالعاتی که صرفاً به قصد
امرار معاش باشد، قائل نیستم. دانشجویان و فرهیختگان قاعدتاً بیشتر می
خواهند معلومات کسب کنند تا معرفت. آنها به این که درباره هر چیز چیزی
بدانند افتخار می کنند- درباره ی سنگها، گیاهان، جنگها، آزمایشها و همهی
کتابهای موجود.
وی هرگز به ذهنش خطور نمیکند
که معلومات صرفاً وسیلهای برای رسیدن به شناخت است، و فی نفسه کم ارزش و
یا اصولاً بیارزش است؛ و شیوهی تفکر است که از فرد فیلسوف میسازد. وقتی
که وصف این اعجوبههای دانش و فضیلت دانشگاهی پرهیبتشان را میشنوم، گاهی
به خود می گویم، آه! برای این که بتوانند زیاد بخوانند، ناچار بودهاند
چقدر کم فکر کنند! و هنگامی که میبینم درباره ی پلینی بزرگ نوشتهاند که
او همواره در حال خواندن بود، سر میز غذا و در سفر و یا در حمام، این سوال
به ذهن من فشار میآورد که این مرد چه اندازه فاقد اندیشهی شخصی بوده که
ناچار، چنان اندیشههای دیگران را میبلعیده که گویی بیمار مسلولی بوده که
برای زندهماندن این مربّاها را مصرف میکرده. ونه بلاهت بیبصیرت و نه سبک
نفرتانگیز ونامفهوم او-که بیشتر شبیه به سبک یک خلاصه نویس کاغذ جمع کن
است- هیچ نشانی از وجود توان و استقلال اندیشهای در او ندارند.
مطالعه و تعلیم بیش از اندازه
برای خوداندیشی زیان آور است و به همین صورت، شخص با تألیف و تدریس زیاد،
وضوح و دقت دانستهها و مدرکات خود را از دست میدهد؛ فقط به این خاطر که
برای حصول وضوح و دقت وقتی باقی نگذاشته، و بنابراین هنگامی که نمیتواند
دانش خود را به روشنی بیانکند، مجبور میشود جاهای خالی را با کلمات و
عبارات پر کند. این است که بیشتر کتابها را چنین بیروح میکند، نه
بیجانی موضوع. مثل معروفی هست که یک آشپز خوب میتواند حتا از لنگه کفشی
هم غذایی لذیذ تهیه کند؛ و یک نویسندهی خوب میتواند سادهترین چیزها را
هم جذاب کند.
برای اکثر اهل فضل دانش
وسیله است نه هدف. به همین دلیل است که ایشان هرگز کار بزرگی انجام نخواهد
داد؛ زیرا برای انجام کارهای بزرگ، آن که دانش می جوید باید آن را چون هدفی
دنبال کند و هر چیز دیگر و حتا خود هستی را وسیله بداند. زیرا هر چیزی که
انسان برای خاطر خود آن چیز به دنبالش نباشد، بی از هیچ ارزشی است؛ و فضیلت
حقیقی، مهم نیست در چه زمینهای، تنها آنجا به دست میآید که اثر برای
خاطر خودش خلق شده باشد، و نه به عنوان وسیلهای برای نیل به اهداف برتر. و
بنابراین کسی که برای خود دانش به دنبال کسب آن نباشد، و مقصود اصلی مطالعاتش را قدرت طلبى در درگیری با دانش دیگران
بسازد، هرگز موفق به خلق اثری حقیقتاً باشکوه و اصیل در راه اندیشه نخواهد
شد. یک دانشمند میانه حال به هدف تسلط بر تدریس و تالیف به مطالعه
میپردازد. سر او به معده و رودههایی میماند که غذا بدون هضمشدن از آنها
عبور میکند. دقیقاً به همین دلیل تعلیمات و تألیفات او سود چندانی ندارد.
زیرا مردم فقط با شیری که از خود جان میتراود تغذیه میشوند، نه با
تفالههای هضم نشده.
کلاه گیس سمبل مناسب اهل فضل
است، صاف و ساده. کلهی بیمو را با انبوه موی مصنوعی میآراید: دقیقاً
همان طور که فضیلت آن را با انبوه اندیشههای دیگران پر میکند. یقیناً
کلاه گیس سر را خیلی خوب و طبیعی نمیپوشاند چون یا چندان مناسب نیست، یا
همیشه نمیتوان از آن استفاده کرد، یا ریشهدار نیست، یا هنگامی که فرسوده و
مندرس شود نمیتوان فوراً آن را با کلاه گیس دیگری از همان جنس جایگزین
کرد. «استرن» در «تریسترام شندی» با شجاعت مینویسد که یک مثقال دانش خود
انسان به یک خروار دانش دیگران میارزد. و در واقع ژرفترین فضیلت همانقدر
با اندشهی پویا همجنس است که مشتی گیاه پلاسیده با طبیعت همواره جوان
همواره تازهی همواره در حال تغییر و فوران مداوم زندگی.