| |||

انتقالِ بی از فروكاهش این نوشتهى آرتور شوپنهاور نه بهمعنای همنوايى با مبانی ضمنی و روش استنتاجهای او، و نه تمام نتیجهگیریهایش در این نوشته است.بيان جسورانهى شوپنهاور از دروننگریها و پندارهایش در مقام یک انسانِ در جهان، و نیزبرخورد با نگاه تیغ مانند او که شکافندهی عادات معافشده از تأمل و بدور رفته از میدان بینایی ما است، میتواند برخى مناطق پنهانِِ وضعِ واقع از نظرمان را، با نوشتن در ميدان آگاهيمان، به زیستن درآورد.تأملات وی و شیوهی برخورد بخردانهاش با اهالى فضل عصر خودش ( که چندان دیگرسان با اهالى فضل جامعهی كنونى ما نبوده است) برای اذهان ظريفتر، بسیار درخور تأمل است.ناگزیرانه برخی از الفاظ وی را تعويض کردهام؛ پس این جستار، اصل متن ترجمه شده به توسط دكتر ولى يارى نیست.درباب اهل فضلبا مشاهدهی شمار و تنوع مؤسساتی که به هدف آموزش و پرورش تأسیس شدهاند و با توجه به گروه انبوه اساتید و دانشجویان، احتمالاً این تصور به وجود آمده که نوع بشر به شدت به حقیقت و خرد علاقهمند است. اما اینجا هم ظواهر امر فریبآمیزند. بسیاری از اساتید برای تحصیل پول و قدرت درس میدهند، و نه برای خرد، و اغلب دانشجویان هم نه برای خاطر دانش و معرفت، بلکه برای رودهدرازی و باد به غبغب انداختن درس میخوانند.در هر سی سال نسلی جدید به دنیا میآید. بچه ای که دربارهی هیچ چیز، هیچ چیز نمیداند و پس از مختصر بلع شتابزدهی میوههای دانش بشری که طی هزاران سال به بارنشستهاند، خیال دارد خردمندتر از همهی گذشتگان بشود. او با این هدف به دانشگاه میرود و شروع به خواندن کتابها میکند؛ کتابهای جدید و مشهور دوران خودش.هر چه میخواند باید مختصر، مفید و تازه باشد! او خودش تازهکار است. آنگاه شروع به پردهدری و انتقاد میکند و از این رو است که من کمترین ارزشی برای مطالعاتی که صرفاً به قصد امرار معاش باشد، قائل نیستم. دانشجویان و فرهیختگان قاعدتاً بیشتر می خواهند معلومات کسب کنند تا معرفت. آنها به این که درباره هر چیز چیزی بدانند افتخار می کنند- درباره ی سنگها، گیاهان، جنگها، آزمایشها و همهی کتابهای موجود.وی هرگز به ذهنش خطور نمیکند که معلومات صرفاً وسیلهای برای رسیدن به شناخت است، و فی نفسه کم ارزش و یا اصولاً بیارزش است؛ و شیوهی تفکر است که از فرد فیلسوف میسازد. وقتی که وصف این اعجوبههای دانش و فضیلت دانشگاهی پرهیبتشان را میشنوم، گاهی به خود می گویم، آه! برای این که بتوانند زیاد بخوانند، ناچار بودهاند چقدر کم فکر کنند! و هنگامی که میبینم درباره ی پلینی بزرگ نوشتهاند که او همواره در حال خواندن بود، سر میز غذا و در سفر و یا در حمام، این سوال به ذهن من فشار میآورد که این مرد چه اندازه فاقد اندیشهی شخصی بوده که ناچار، چنان اندیشههای دیگران را میبلعیده که گویی بیمار مسلولی بوده که برای زندهماندن این مربّاها را مصرف میکرده. ونه بلاهت بیبصیرت و نه سبک نفرتانگیز ونامفهوم او-که بیشتر شبیه به سبک یک خلاصه نویس کاغذ جمع کن است- هیچ نشانی از وجود توان و استقلال اندیشهای در او ندارند.مطالعه و تعلیم بیش از اندازه برای خوداندیشی زیان آور است و به همین صورت، شخص با تألیف و تدریس زیاد، وضوح و دقت دانستهها و مدرکات خود را از دست میدهد؛ فقط به این خاطر که برای حصول وضوح و دقت وقتی باقی نگذاشته، و بنابراین هنگامی که نمیتواند دانش خود را به روشنی بیانکند، مجبور میشود جاهای خالی را با کلمات و عبارات پر کند. این است که بیشتر کتابها را چنین بیروح میکند، نه بیجانی موضوع. مثل معروفی هست که یک آشپز خوب میتواند حتا از لنگه کفشی هم غذایی لذیذ تهیه کند؛ و یک نویسندهی خوب میتواند سادهترین چیزها را هم جذاب کند.برای اکثر اهل فضل دانش وسیله است نه هدف. به همین دلیل است که ایشان هرگز کار بزرگی انجام نخواهد داد؛ زیرا برای انجام کارهای بزرگ، آن که دانش می جوید باید آن را چون هدفی دنبال کند و هر چیز دیگر و حتا خود هستی را وسیله بداند. زیرا هر چیزی که انسان برای خاطر خود آن چیز به دنبالش نباشد، بی از هیچ ارزشی است؛ و فضیلت حقیقی، مهم نیست در چه زمینهای، تنها آنجا به دست میآید که اثر برای خاطر خودش خلق شده باشد، و نه به عنوان وسیلهای برای نیل به اهداف برتر. و بنابراین کسی که برای خود دانش به دنبال کسب آن نباشد، و مقصود اصلی مطالعاتش را قدرت طلبى در درگیری با دانش دیگران بسازد، هرگز موفق به خلق اثری حقیقتاً باشکوه و اصیل در راه اندیشه نخواهد شد. یک دانشمند میانه حال به هدف تسلط بر تدریس و تالیف به مطالعه میپردازد. سر او به معده و رودههایی میماند که غذا بدون هضمشدن از آنها عبور میکند. دقیقاً به همین دلیل تعلیمات و تألیفات او سود چندانی ندارد. زیرا مردم فقط با شیری که از خود جان میتراود تغذیه میشوند، نه با تفالههای هضم نشده.کلاه گیس سمبل مناسب اهل فضل است، صاف و ساده. کلهی بیمو را با انبوه موی مصنوعی میآراید: دقیقاً همان طور که فضیلت آن را با انبوه اندیشههای دیگران پر میکند. یقیناً کلاه گیس سر را خیلی خوب و طبیعی نمیپوشاند چون یا چندان مناسب نیست، یا همیشه نمیتوان از آن استفاده کرد، یا ریشهدار نیست، یا هنگامی که فرسوده و مندرس شود نمیتوان فوراً آن را با کلاه گیس دیگری از همان جنس جایگزین کرد. «استرن» در «تریسترام شندی» با شجاعت مینویسد که یک مثقال دانش خود انسان به یک خروار دانش دیگران میارزد. و در واقع ژرفترین فضیلت همانقدر با اندشهی پویا همجنس است که مشتی گیاه پلاسیده با طبیعت همواره جوان همواره تازهی همواره در حال تغییر و فوران مداوم زندگی.
هیچ دو چیزی به اندازهی سادگی کودکانهی مؤلفی باستانی و دانش مفسر آثار وی با یکدیگر تباین ندارد. متفنن! متفنن! این توهین کسانی است که به خاطر چشمداشت و تحصیل پول، رشتهای از دانش و یا هنر را به دست گرفتهاند، نثار کسانی میکنند که از سر عشق و لذت به آن میپردازند. چنین اهانتی از این اعتقاد راسخ آنها سرچشمه میگیرد که هیچکس به جد خود را وقف امری نخواهد کرد، مگر آن که نیاز و گرسنگی و دیگر اشکال طمع وی را به سوی آن رانده باشند.طرز فکر عوام هم این طور است؛ و احترامش به حرفهایها وسوءظنش به متفنن. اما حقیقت این است که متفنن با موضوع خود همچون یک هدف برخورد میکند و حال آن که حرفهای، ساده و سر راست، آن را به چشم وسیله میبیند.تنها آن فردی که علاقهای بیواسطه به موضوع مییابد و از سر عشق، به آن میگراید و دنبالش میکند است که حقیقتاً مجذوب موضوع میباشد. در میان جامعهی اهل ادب نیز وضع همچون جوامع دیگر است؛ به شخص سادهی بیتزویر – کسی که در آرامش به راه خود میرود و تقلا نمیکند تا باهوشتر از دیگران باشد – توجه میشود. اما به این شخص غیرعادی همچون خطری تهدیدکننده نظر میشود؛ دیگران علیه او جبهه میگیرند و افسوس! که چه اکثریتی در جانب خود دارند. وضع این جماعت بسیار شبیه به اوضاع ایالتی کوچک در آمریکا است، جایی که همهکس به دنبال منفعت شخصی خودش است، و بی اعتنا به سعادت عمومی که رو به نابودی میرود، شهرت و قدرت را برای خودش میجوید. در جماعت ادبیان هم این گونه است؛ آنچه فرد مطرح میکند و به پیش میبرد خودش است و تنها خودش، برای این که میخواهد به شهرت برسد. تنها چیزی که همه بر سر آن توافق دارند تلاش برای خردکردن مردی حقیقتاً برجسته است، نابودکردن او همچون خطری عمومی آن هم هنگامی که وی باید خود را نشان دهد. از این همه به راحتی میتوان فهمید که بر سر دانش چه میآید.از قدیمالأیام بین اهل فضل و فرهیختگان مستقل عداوت به خصوصی وجود داشته است. اساتید به واسطهی موقعیتشان از وسایل فراوانی برای معروف شدن نزد معاصرانشان بهره میبرند. در عوض، فرهیختگان مستقل به خاطر موقعیتشان به وسایل معروف شدن نزد آیندگان مجهز میشوند، وسایلی که برای رسیدن لازم است تا فرد آن کمیابترین همهی مواهب را در اختیار داشته باشد، یعنی آزادی و فراغت کافی. از آنجا که بشر همواره زمانی طولانی را صرف یافتن کسانی میکند که توجه خود را معطوف به ایشان کند، این هر دو، استاد و فرهیختهی مستقل، در کنار یکدیگر فعالیت خواهند کرد.بیشتر اهل فضل سطحی هستند و چنان از اینکه دانششان معاینه و بازرسی شود بیزارند که یک نفر عشق کتاب از اینکه کتابهایش در معرض دید عموم قرار گیرد بیزار است. بخش اعظم دانش بشری، بطور کلی در هر شاخه از آن در هیچ کجا موجود نیست مگر بر روی کاغذ. تنها بخش کوچکی از آن در هر دورهی به خصوص و در اذهان افراد بخصوصی حقیقتاً پویاست. در اصل این بخاطر کوتاهی و عدم اطمینان زندگیست؛ اما اغلب از این حقیقت ناشی میشود که انسانها تنبل و راحت طلب هستند. هر نسلی در گذر پرشتاب خود از گذرگاه هستی، تنها به آن میزان از دانش بشری که محتاج آن است نایل میآید-، حاضر یراق شده، و سپس بی درنگ ناپدید میشود. سپس نسلی جدید، سرشار از امید و با این حال نادان، و با تمام توان خود برای یادگیری از راه میرسد. این نسل نیز به نوبهی خود دقیقاً همان قدر که میتواند و برای سفر کوتاهش مفید مییابد به دست میآورد و پس از آن هم به راه خود میرود. چه بلایی بر سر دانش بشری میآمد اگر تألیف و چاپ وجود نمیداشت! این است که کتابخانهها را به یگانه حافظهی مطمئن بشر تبدیل میکند، زیرا افراد حافظه دارند اما خیلی ناقص و محدود.-گزیدهاى از مقالات شوپنهاور در كتاب جهان و تأملات فيلسوف به ترجمه و گردآورى رضا ولییاری.ديگر بگوييم، ذهنی که اندوختهها در ميدان آگاهىاش مورد بازنگرش، تقویم و پرورش قرارنگیرد، و دچار عدم پویایی و صيرورت افکار باشد، مانند موزهای است که بخشى از علم و معرفت بشری را در خود خواب و قاب مینماید. و شخص بى جان، فایدهای بیشتر از کاغذهای نهفته در کتابخانه ها را ندارد. نيز مطالعهى "بیاندازه" و عدم خوداندیشی، بیش از اندازه انعطاف ذهن را نابود میسازد؛ این مانند قراردادن فنری زیر فشار مداوم است.
افزون بر اين، چنان كه از اين متن بر مىآيد (كه برشى از اثر سترگ شوپنهاور يا چون قول نيچه، «جدل نامه»ی وى است)، به زعم شوپنهاور عمل نيك، غيرخودخواهانه، و گام برداشتن در جهت سعادت عمومى از مصادیق آن امر گوهرين است. بنا بر اين، این مدعا استنباط ميشود كه مرز قابل دانستن براى انگيزهى اعمال نيك، عدم التفات داشتن خودآگاه به مناسبات قدرتمان و قطع نظر از منافع شخصى است.ليك گفتنى است كه «علت» عمل، همواره در حيطه ى «حدس» و «چنان که گویی» قرار دارد.
با امید و اعتماد،
رضا.ذ.
پی نوشت: خوشا حال او که تواند میانه را گزیدن.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر