پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۱

مرد عصبانى.



دردا، چه در روانش چنگ افكند؟
چشم های تا هر آنجا كه فرو روند، سرخ نفرت فام. مرد ناشاد مدفون در آوار واضطرار و چرخش و نكوهش و آن شلاق خود كشنده... و درد را-با رشخندی بر لب- بسخره گيرنده تا روان سوخته‌اش را نيش تر تازيانه کشد كه سوخته تر چهره ى سياهش بيش خوشايندش آيد.
چنين خود را بياد خواهد آورد و چنين چهره ى پيروزمند غريزه ى حيات. سر پر از پندارهاى آنى و دل پر از اميد تا كه آينده را به بند كشد و  چو بينى، لفظ آينده بس اميدوارانه آيد!
 آيا آدمى اميدوارتر از آدم
عصبانى و غضبناك ميتوانى متصور شدن؟ واقعيتى بالقوه در مشت خيال تغيير و انتقام و اشد انتقام! تا بدان جا رفتن كه اين تصور، بر دهشتناك تر صورت مرد عصبانى، زبانه كش لبخنده اى اهريمنى، و اهريمنى به مثابه ى لبخند مرد عصبانى نشاند تا به قطع، زبانه هاى آتش دلش، تنها روان او را نسوزانده باشد. آتشى كه اگر خفه شود، دودش برميخيزد تا گريبان جان را هم بگيرد؛ گردنش سخت بفشارد. ليك ديده اى برخى جانها، به وقت اعدام غضب، لبخند كشيده، نگريستن گرفته و استوار ايستاده اند. هرچند نگاهشان، ترديد آميخته بنمايد و اما اين نه ترديديست كه هر كس در آن تواند ديدن- كه تنبلى حواس ناديده ها را ازچشم مستور ميدارد- مگر وسيع نظرران والاروان. آنان چنين وجدانيات را توانند ديدن وناگزير اضطرابش را، در نفس چشيدن. زيرا كه لرزش جان هم مايگان لرزاننده ى جان باشد. آنانند آن آزادگانِ صاحب جان كه بر اراده ى حيات اند و نفس كر داشته اند از آن ناخوشتر برون ذات حيات- تقلا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر