هر هفته می رم پیش عموم تا باهام زبان کارکنه، خوبه! آدم سَمپاتیکیه!!
مثل هرهفته هم ساعت ۸ صبح تو ماشینشم تا برسونم خونه.
بابا دستمال داری؟
...
بیرِش (صدای بابا بزرگمه)
عمو، چندتا آلبوم از « بیتلز» برات ریختم گوش بدی... آره، همینان!
این، « اِلوِسه» (Elvis)
...« اِلویس» اُلاغ!( آره عمومه!)
نه « اِلوِس» تلفظ میشه... (نمیدونم چرا، غرور اَلکی!! بی خورد زیر بار نمی رفتم... البته تخصصش هم انگلیسی نیست!)
گذشت تا رسیدیم پشت چراغ قرمز، عموم، در حال پایین آوردن شیشه...
چنده دستمالا؟! (به پیرمرد دستمال فروش میگه)
هزار
گرونه... ( ولی دست میکنه تو جیبش)... نه گرونه نمی خوام
یکی اَزم بخر.... بعد شنیدن این چراغ سبز میشه و عموم راه می اُفته...
امشب هم تو پارک یه پیرمرد گردو فروش رو دیدم! با اطمینان می گم، اونقدر که از جلوی ما رد شد، از جلو کسی دیگه رد نشده بود...، میگفت گردوی تازه دارم، لواشک...
امشب نمی تونم بخوابم... ای کاش، الان یه مشت گردوی تازه رو میزم بود...