چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۸

...باید بنشینم و فکر کنم.


خدا بلاواسطست .
گلوم گرفته بود، می خواستم چیزی بگم! حرفی هم نداشتم!
همه چیز به واسطه ی چیز دیگه ای تعریف شده، مثلاً بند کفشم! که بی کفشم بند کفش نیست، آخرش چی میشه؟ من پس چی، با چی، با کی تعریف میشم؟
فک کنم تنها چیزی که کارشو تو این دنیا انجام نمی ده منم! مثل هر چیز خرابی آزار دهنده شدم.
باید بنشینم و فکر کنم، برگردم به این چرخه.