
یه داستان می خوام تعریف کنم، بشین که میریم چند ماه عقب تر. . خودم در جایگاه راوی! بریم.
محمد علی امروز اومده کلاسمون.. کنارم پر بود وقتی [ طبق معمول دیر] اومد، این شد که جلو من نشسته. ما، دوتا المپیادی شکست نخورده، همچنان یکم بیشتر از بقیه تو فیزیک صاحب نظرایم، فیزیک هم جزو بخش های منجمد نشده ی ذهنمون هست!.. بله، جلوی ننه سرما که این دفعه اسمشون رو گذاشتن.. کنکور.
تقریباً آخر کلاسه، محمد علی بحث یکم عمیق ترش رو که من با چند دقیقه تاخیر واردش شدم با معلم ادامه میده..
ادامه ی داستان از شب همون روز
چیزی رو احساس کردم وسط های بحث، یا بهتره بگم آخرای بحث، که کلی منو ترسوند. زدم رو کتف محمد علی، جوری که معلم نفهمه و گفتم به نظرم معلم فیزیک، تموم شد!.. ادامه ی بحثت ممکنه خرابش کنه .
امروز من.. حماقت کردم. قبل از اینکه نتیجه ی آزمایش بیاد، من ردش کردم. ذهنییت تشکیل دادم، ذهنیتی که روی حدس و گمان بود. روی حدس و گمان بود؟! بله، حتی اگه نظام روانشناسی که تو سرمه مثل ساعت کار کنه، تا وقتی که سیمان شهود بین خشت هاشه، هیچ وقت نباید جدی گرفته شه، مگر با لحاظ کردن عدم قطعیت بالاش.. به نظرم خود علم روانشناسی به نسبت سایرین بیشترین دامنه رو در نوسان حول محور حقیقت داره ( کی گفت حقیقت؟!؟ گفته بودم که! نظر شخصیه).
آدم ها یه دنیای مجازی ( یا شاید واقعی تر از انگشت هایی که الان جلوم اند!) تو ذهن دیگران دارن، و اگر نییت اون ها رو تو انجام کارهاشون به بخش های مختلفی افراز کنی، میبینی یکی از گنده ترین بخشها که قالباً ناخودآگاه کنترل میشه جز معامله های گنده منده به تشکیل یا تغییر دادن ذهنییت هایی که از اونا توی ذهن طرف مقابل می خواد شکل بگیره یا هست اختصاص داده شده. خیلی از حرفها هم با بستن بمب دروغ خودشون رو وقف این راه میکنن.
اغلب ناخودآگاه مثل سرمایه ای شاید نامتناهی برای خودشون تو یه مقدار متناهی گاوصندق این ذهنیت ها رو میپندارن و از اونجایی که هرچی سرمایه بیشتر بهتر و اینکه کلید اون گاوصندوق ها دست خودشون فقط نیست، صبح تا شب در تکاپواند.
اینجوری شد که ما هم در دوتا از این گاوصندوق های معلم رو باز کردیم و هرچی اندوخته بود رو ریختیم رفت!..
گاهی فکر میکنم اگه برگردم عقب، اگه سوالی از معلم پرسیدم، حتی اگه بازم از اون ترسها اومد سراغم، ول کن داستان نشم تا هم من جوابم رو بگیرم و هم معلم سرمایش بیشتر بشه! و بدترین حالت هم اینه که کم بیاره !.. اون وقته که به حق میتونم گاوصندقش رو خالی کنم و نه از روی احساس و حدس و بدون اثبات گناه بزنم پشت دستش و خالی کنم و برم.. و بدتر اون هم که خودش با فرض اضافه کردن یه دسته ذهنیت خوب می ره و می شینه، نگو ای دل غافل!
اینجا پس نباید طبق فرضیه ی ذهنییت ها خیانت کنم و تو چشم هاش دروغ بگم و همیشه هم بعد اون مجبور بشم با نگاه کردن بهش بگم.. اینکه اون خیال نکنه نگاه من بعد از اون به اون متضمن اون ذهنییت های دلخواهش هست که خیال میکنه قبلاً اونارو بدست اورده.
با بی فکریم حماقت کردم اگر حتی کار درست رو هم انجام داده باشم.. چون
گاهی میگم، اگه معلم فیزیک رو با اون سن جلو خودم تموم کنم.. نمی شکنه؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر