چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۸



هر لحظه به شکلی بُت عیّار بر آمد
دل برد ونهان شد
هردم به لباس دگران یار بر آمد
گه پیر وجوان شد
گاهی به تک طینت صلصال فرورفت
غوّاص معانی
گاهی ز تکِ کـَهگِـلِ فخـّار بر آمد*
زان پس به جهان شد
گه نوح شد وکرد جهانی به دعا غرق
خود رفت به کشتی
گه گشت خلیل و به دل ِنار بر آمد
آتش گــُل از آن شد
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی
روشنگر عالم
از دیدۀ یعقوب چو انوار بر آمد
تا دیده عیان شد
حقـّا که هم او بود که اندر یَدِ بیضا
می کرد شبانی

در چوب شد و بر صفت مار بر آمد
زان فخر ِکیان شد
می گشت دمی چند براین روی زمین او
از بهر تفرّج
عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد
تسبیح کنان شد
بالجمله هم او بود که می آمد و می رفت
هر قرن که دیدی
تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد
دارای جهان شد
منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ ،به حقیقت
آن دلبر ِزیبا
شمشیر شد و در کفِ کرّار بر آمد
قتـّال ِزمان شد
نی نی که همو بود که می گفت : " اناالحق"
در صوتِ الاهی
منصور نبود آنکه برآن دار بر آمد
نادان به گمان شد
رومی سخن ِکفر نگفته ست و نگوید
منکِر نشویدش
کافر بُوَد آن کس که به اِنکار بر آمد
از دوزخیان شد. * *

از غزلیات منسوب به مولانا

۱ نظر: